كلاس ما
کلاس ما اتاقی است نه چندان بزرگ که تختهسیاه بزرگ و قديمي را در خود جای داده است. تختهسیاهی که خاطرات به یاد ماندنی دانشآموزان و معلمان بسیاری را به یادگار دارد و جملهي زیبای (بسماللهالرحمنالرحیم) آن را آراسته است.
روبهروی تختهسیاه نیمکتهایی ساکت و آرام در سه ردیف چیده شدهاند. گویی آنان نیز به سخنان آموزنده و گرم معلم گوش میدهند و از شنیدن آنها لذت میبرند.
به سوی دیگر کلاس چشم دوختم و پنجرههای رنگ و رو رفتهای را دیدم که پرتو گرم خورشید از شیشههای آن عبور میکند تا به جمع صمیمی دانشآموزان و معلم روشنی و گرما بخشد.
نزدیک یکی از پنجرهها میز آهنی کوچکی دیده میشود که وسایل معلم را روی خود جای داده است و صندلی چرمی کوچکی که روبهروی بچه ها قرار دارد.
آن طرفتر كنار در كلاس چوبلباسي كوچكي ديده ميشود كه از سنگيني لباسهاي رنگارنگ بچهها كمرش خميده است. پايين چوب لباسي كمدي قرار دارد، بچهها وسايلشان را در اين كمد ميگذارند.
كنار يكي از نيمكتها شوفاژي است كه همهي سعياش اين است كه كلاس ما را گرم كند گرچه ميداند دلهاي كوچك بچهها گرمتر از اوست.
بچهها ساكت و آرام با چشماني درخشان به معلم نگاه ميكنند و با لبخندي گرم خستگي معلم را از تنش بيرون ميبرند.
خانم معلم هم با نگاهي كه دلسوزي و محبت درآن موج ميزند و با كلامي كه سرشار از آرامش است درس را براي بچهها توضيح ميدهد. يكي از بچهها دستش را بالا ميبرد و از معلم ميخواهد كه قسمتي از درس را كه نفهميده بود تكرار كند و خانم معلم هم با ملايمت دوباره براي او توضيح ميدهد.
بعد معلم عينكش را درميآورد و روي ميز ميگذارد و چشمان خستهاش را ميمالد. چند لحظه بعد صداي ضعيف زنگ شنيده ميشود و بچهها دور معلم حلقه ميزنند و همراه او از كلاس بيرون ميروند و با او صحبت ميكنند. معلم نيز با خونسردي به حرفهايشان گوش ميدهد. سروصداي بچهها هر لحظه در راهرو بيشتر ميشود.
من ترديد دارم كه از كلاس بيرون بروم يا نه، دوست دارم چيزي بنويسم. خودكار را برميدارم و شروع به نوشتن ميكنم:
كلاس ما اتاقي است نه چندان بزرگ كه تختهسياه بزرگ و قديمي را در خود جاي داده است.