تبليغاتX
حرف های بهاری من
از اعماق قلبم صدایت می زنم

كلاس    ما

 

کلاس ما اتاقی است نه چندان بزرگ که تخته‌سیاه بزرگ و قديمي را در خود جای داده است. تخته‌سیاهی که خاطرات به یاد ماندنی دانش‌آموزان و معلمان بسیاری را به یادگار دارد و جمله‌ي  زیبای (بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم) آن را آراسته است.                                                                                                                      

روبه‌روی تخته‌سیاه نیمکت‌هایی ساکت و آرام در سه ردیف چیده ‌شده‌اند. گویی آنان نیز به سخنان آموزنده و گرم معلم گوش می‌دهند و از شنیدن آن‌ها لذت می‌برند.                                                                

به سوی دیگر کلاس چشم دوختم و پنجره‌های رنگ و رو رفته‌ای را دیدم که پرتو گرم خورشید از شیشه‌های آن  عبور می‌کند تا به جمع صمیمی دانش‌آموزان و معلم  روشنی و گرما بخشد.                                        

نزدیک یکی از پنجره‌ها میز آهنی کوچکی دیده می‌شود که  وسایل معلم را روی خود جای داده‌ است و صندلی چرمی کوچکی که روبه‌روی بچه ها قرار دارد.

آن طرف‌تر كنار در كلاس چوب‌لباسي كوچكي ديده مي‌شود كه از سنگيني لباس‌ها‌ي رنگارنگ بچه‌ها كمرش خميده است. پايين چوب لباسي كمدي قرار دارد، بچه‌ها وسايل‌شان را در اين كمد مي‌گذارند.

كنار يكي از نيمكت‌ها شوفاژي است كه همه‌ي سعي‌اش اين است كه كلاس ما را گرم كند گرچه مي‌داند دل‌هاي كوچك بچه‌ها گرم‌تر از اوست.

بچه‌ها ساكت و ‌آرام با چشماني درخشان به معلم نگاه مي‌كنند و با لبخندي گرم خستگي معلم را از تنش بيرون مي‌برند.

خانم معلم هم با نگاهي كه دلسوزي و محبت درآن موج مي‌زند و با كلامي كه سرشار از آرامش است درس را براي بچه‌ها توضيح مي‌دهد. يكي از بچه‌ها دستش را بالا مي‌برد و از معلم مي‌خواهد كه قسمتي از درس را كه نفهميده بود تكرار كند و خانم معلم هم با ملايمت دوباره براي او توضيح مي‌دهد.

بعد معلم  عينكش را در‌مي‌آورد و روي ميز مي‌گذارد و چشمان خسته‌اش را مي‌مالد. چند لحظه بعد صداي ضعيف زنگ شنيده ‌‌مي‌شود و بچه‌ها دور  معلم حلقه  مي‌زنند و همراه او از كلاس بيرون مي‌روند و با او صحبت مي‌كنند. معلم نيز با خونسردي به حرف‌هايشان گوش مي‌دهد. سروصداي بچه‌ها هر لحظه در راه‌رو بيشتر مي‌شود. 

من ترديد دارم كه از كلاس بيرون بروم يا نه، دوست دارم چيزي بنويسم. خودكار را برمي‌دارم و شروع به نوشتن مي‌كنم:

كلاس ما اتاقي است نه چندان بزرگ كه تخته‌سياه بزرگ و قديمي را در خود جاي داده است.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 23:15  توسط سمانه هادیان  | 

عشق   يعني   چه  ؟

 

از پدر پرسيدم: عشق يعني چه؟  گفت: به خاطر تو خستگي را فراموش كردن !

از مادر پرسيدم: عشق يعني چه؟ گفت: يعني هر كه در اين خانه است !

از خود عشق پرسيدم كه آخر عشق يعني چه؟

با تبسمي گفت: مهر بي‌پايان به خالق هستي !

  

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 23:15  توسط سمانه هادیان  | 

                                                                                                                                                       وقتي  هم‌سن تو بودم   ...

 

گفت: چه‌جوري به مدرسه مي‌روي ؟

گفتم: با اتوبوس.

پوزخندي زد و گفت: من وقتي هم‌سن تو بودم ده كيلو متر پياده مي‌رفتم.

گفت: چقدر بار را مي‌تواني بلند كني؟

گفتم: يك گوني برنج.

پوزخندي زد و گفت: من وقتي هم‌سن تو بودم يك گاري رو به حركت درمي‌آوردم و يك گوساله رو بلند مي‌كردم.

گفت: تا حالا چند بار دعوا كردي؟

گفتم: دو بار و هر دو بار هم كتك خوردم.

پوزخندي زد وگفت: من وقتي هم‌سن تو بودم هر روز دعوا مي‌كردم و هيچ‌وقت هم كتك نمي‌خوردم.

گفت: چند سالته؟

گفتم: نه سال و نيم.

بادي به غبغب انداخت وگفت: من وقتي هم‌سن تو بودم ده سالم بود.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 15:43  توسط سمانه هادیان  | 

كمي هم بخنديم !

 

خنده‌ي شادمانه (از ته دل) ماهيچه‌هاي قلب را تقويت مي‌كند.

خنده‌ اولين قدم آشنايي و ارتباط با ديگران است.

خنده فشار خون را پايين مي‌آورد.

خنده سيستم ايمني بدن را تقويت مي‌كند.

خنده و خنديدن يخ‌هاي كينه و كدورت را آب مي‌كند.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 12:9  توسط سمانه هادیان  | 

عجیب ولی واقعی

 

درباره ی بدن انسان

 

  • انسان تنها جانوری است که به پشت می خوابد . 
  • عطسه کردن با چشم های باز غیر ممکن است .
  • چشم های ما از زمان تولد به بعد دیگر رشد نمی کنند .
  • هر فرد به طور میانگین 4 میلیون و200هزار بار در سال پلک می زند .
  •  80 درصد از مغز انسان را آب تشکیل می دهد .

 

                                     درباره ی حیوانات

 

  • فیل ها هر روز 2ساعت می خوابند .
  • طول نوزاد نهنگ 6تا 8 متر است .
  • چشم یک شتر مرغ از مغزش بزرگ تر است .
  • مورچه ها در مقایسه با اندازه ی بدنشان بزرگ ترین مغز را بین جانوران دارند .
  • یک پشه 47 دندان دارد .

                                                          برگرفته از مجله ی رشد دانش آموز شماره ی 7

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 22:51  توسط سمانه هادیان  | 

می خوام برم...

 

الان نزدیک 8 ماهه که ندیدمش می خوام برم ببینمش. می خوام برم بغلش کنم.

می خوام برم براش ظرفاش رو بشورم. می خوام برم اون روفرشی قشنگ و پرنقش و نگارش رو جارو بکشم.

می خوام برم اون کیف سیاه پر از داروشو بیارم. می خوام برم رو مبلای خونش بشینم و با علی رضا و سارا و محمدجواد بازی کنم.

می خوام برم تو حیاط کوچک خونش و اون گچ های رو تاقچه رو بردارم و باهاشون لی لی بکشم.

می خوام برم با سارا حیاط رو بشورم. می خوام برم به ندای نمازش گوش بدم.

می خوام برم شبا باهاش آیه الکرسی بخونم.

می خوام برم عصای چوبی خوش رنگش رو براش بیارم و بدم دستش. می خوام برم براش هرچی که گفت بخونم و بنویسم. می خوام برم بازم اون دفترتلفن کهنش رو که پر از خط خطی های محمدجواد است، باز کنم و هر کدوم از اسمایی که اون گفت براش بخونم.

می خوام برم هر شب به قصه ها و لالایی هاش گوش بدم. می خوام برم عینک ذره بینیش رو براش بیارم. می خوام برم به صدای خنده هاش گوش بدم. می خوام برم خاطرات قدیمیش رو از زبون خودش بشنوم. می خوام برم اون صورت پرچین وچروکش رو نوازش کنم.

می خوام برم اون دستای زحمتکشش رو ببوسم. می خوام برم ازش عیدی بگیرم.

خلاصه بگم می خوام برم مامان بزرگم رو ببینم. نمی دونی این دل من چقدر هواشو کرده ؟

هر روز به بهانه های الکی براش گریه می کنم.

 می خوام برم پیش مادربزرگ... . می خوام برم...  .  

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 21:1  توسط سمانه هادیان  |