|
مسافر لحظه ها شو تا زندگی را لمس کنی!
|
سلام !
خوشحالم از این که میبینم درباره ی جنگ بی اعتنا نیستیم و اهمیت میدیم .
از نظرات همه تو پست قبلی ممنونم با نظراتتون خوشحالم کردین و خیلی خوبه که میبینم دوستای گلم نظراتشون رو میگن و دلیل موافقت یا مخالفتشون رو بیان کردن .
چندتا از دوستان چیزهایی نوشته بودند که خواستم تو وبلاگ خودشون جواب بدم ولی چون طولانی بود دیدم بهتره این پستو درباره همین موضوع بنویسم ولی خواهشا همشو بخونین شاید جوابای شماهم باشه .
دوست گلم گفته بودی حرمت خون شهدا رو پایمال نمیکنیم اما اگه نگاهی به کارهای بعضی هامون بندازیم متوجه این موضوع میشیم که آخر مطلب بیشتر توضیح میدم .
من نگفتم کسی بخاطر آرایش و این ها جنگید من هم با نظرت موافقم که جنگ برای نبود ظلم و اسارت بود منظور من از آرایش ها ظواهر بود که خیلی چشم مارو گرفته و باعث شده خیلی چیزهارو نبینیم .
دوست خوبم افشین
از نظرتوهم ممنونم و درمورد اون که گفته بودی اگه جنگ بشه خیلی ها از مشروب خور تا حزب اللهی میرن
درسته اگه جنگ بشه خیلی از مردم میرن جنگ ولی این ربطی به حزب اللهی یا غیر حزب اللهی نداره و مهم ایرانی بودن ماست نه اینکه کی یقش بستس کی یقش بازه کی چادر میپوشه کی نمیپوشه یا کی ته ریش میذاره کی فشن میزنه همه با هر ظاهری که باشیم هم وطنیم از یه نژادیم و ظاهر نباید مارو جداکنه ازهم. اما داداش خیال نکنیم که آره ما همه میریم جنگ نه حرفش آسونه عمل کردن بهش خیلی سخته نمیگم اونایی که رفتن از آسمون نازل شده بودن نه ولی با اینکه خیلیا رفتن شهید شدن کسانی هم بودن که انقدر از جنگ میترسیدن که حتی بعضی هاشون پاشون یا انگشتشونو زخم میکردن تا نمونن تو میدون اینا واقعیته حقم داشتن بالاخره جنگ ایران و عراق چیز کمی نبود وقتی از کشورهای دیگه بهترین تجهیزاتو میفرستادن برای عراق و ایران که تازه انقلاب شده بود هیچی نداشت وقتی تو عملیات کربلای پنج از قبل از طلوع آفتاب تا بعد تاریک شدن هوا لحظه ای نبود که بمب از آسمون نباره و بمب خوشه ای که یه دونش هزار تکه میشه و میتونه هزاران نفرو راحت بکشه وقتی تو خونه میبینی که سقف خونه داره میریزه رو سرت وقتی از آرامش حتی یک لحظه هم خبری نبود تمام مدت خون و جنازه و تکه های بدن های له شده و آوار و بمب و چیزهای بدتراز اینا رو میبینی حتی از یه لحظه زنده بودن هم بیزار میشی چه برسه به این که بری و بجنگی پس از هرکسی برنمیاد باید خیلی جنم داشته باشیم تا مثل اونا بریم و دفاع کنیم.
واما امیر جان
ممنونم که وقت گذاشتی و نظرتو برام نوشتی حرفاتو قبول دارم تو جنگ هم انسانیت بوده هم چیزای دیگه .
یکی از جنگ برگشت دستشو جا گذاشت .
یکی از جنگ برگشت پاشو از دست داد .
یکی از جنگ برگشت ولی هر نفسش که میاد و میره آرزوی مرگ میکنه .
خیلی ها هم اصلا از جنگ برنگشتن ...
و ازشون یا یه قبر مونده یا هیچی ...
اما یه سری هم فداکاری های زیادی کردن و سالم برگشتن پس تو جنگ انسانیت خیلی پررنگ بوده .
وقتی مردم خرمشهر از کوچیک تا بزرگ تو جنگ مقاومت میکنن
خونه هاشون رو سرشون آوار میشه
خانوادشون ، پدرومادرشون ، بچه کوچیکشون جلوی چشماشون جون میده
بدون هیچ امکاناتی با دو تا تفنگ جلوی تانک دشمن می ایستن
اینا خیلی دل میخواد ، خیلی شجاعت میخواد .
همین که یکی بتونه از خونوادش و عزیزترین کسانش و زندگیش دل بکنه و بره جایی که در یک قدمی مرگه خیلیه . اینارو واسه افشینم نوشتم اینا کم نیستن ما باید اینارو پررنگ کنیم باحرفت موافقم که یه سری از همونایی که تو جنگ هم بودن اما بعد جنگ همچیو فراموش کردن کسانی که شکل جنگ رو عوض کردن
بعد جنگ یکی با هزار دوزوکلک میره چهل پنجاه درصد جانبازی میگیره با اینکه شاید رنگ خونم ندیده باشه ولی یکی که داره درد میکشه رو حقشو بهش نمیدن
بعد جنگ حق خوری هم شد
یکی که شاید از جنگ چیزی ندونه ولی مزایاش رو خوب استفاده میکنه ولی خانواده ای هست که با اینکه سرپرست خانواده رو از دست داده و واقعا احتیاج دارن وقتی براشون کمک مالی میفرستادن نمیگرفتند
قبول کن همه عوض شدن
وقتی نمیتونیم با خودمون کنار بیایم چطور میتونیم مثل یه سد جلوی دشمن بایستیم
وقتی تا یکی حرف میزنه میندازنش زندان تا بمیره ولی حرف نزنه وقتی میزنن تو سر مردم چون تو خیابون راه میرن
وقتی همه جا از "دروغ" پرشده وقتی بعضیا همه رو فراموش کردن مهم نیس سر کی چه بلایی بیاد فقط خودشون به خواسته هاشون برسن وقتی چاقو شده نقل و نبات تو جیبمون من نمیگم آدم با غیرت نیست چرا هست ولی این چیز هاهم کم نیس که برای مملکت ما خجالت آوره
منظورمن از مدل مو و آرایش این نبود که بگم هرکی فشنه دین نداره یا هرکی آرایش میکنه خدارو نمیشناسه من خودم اصلا اینو قبول ندارم خیلی ها رو هم دیدم که بعضی ها بهشون میگن کافر ولی از همونا بیشتر خدارو قبول دارن یکی به خدا اعتقاد داره به حجاب نه . یکی به حجاب اعتقاد داره ولی تا حالا دست یه بنده خدایی رو نگرفته یکی هم هم ایمانش خوبه هم حجابش هم به همه کمک کرده ظاهر هرکس مربوط به خودشه و اصلا مهم نیس منظور من این بود که ظواهر و جزئیات چشممونو گرفته و معنویات و کمک به هم کم رنگ شده طوری که بعضیامون یادمون رفته هموطنیم .همه آدمیم .بخدا هیشکی از آسمون نیمده. تمام وقتمونو صرف کارهای شخصیمون میکنیم ولی حاضر نیستیم دو دقیقه وقت بذاریم واسه یه بنده خدای محتاج کمک .
دنبال بهترین مدلباسیم ولی یادمون میره کسی هم هست که هموطنمونه ولی لباس نداره بپوشه درباره این که میگم همموم نمیتونیم مثل اونا باشیم هم اول متنم گفتم که خیلی ها جنگ که شد یا جا زدن یا نجنگیدنشونو توجیه کردن.
ما شبا با داستان های امام علی و امام حسین و رستم وسهراب خوابیدیم بعضیامونم یادگرفتیم ولی خیلی هامون صبح که پاشدیم حتی اسم داستاناروهم یادمون رفت
پس قبول کن چیزهایی که نباید پررنگ بشه داره پررنگ میشه و چیزای با ارزش تر کمرنگ و باید به هم یادآوری کنیم که این اتفاق نیفته .
من تو متنم نگفتم همه گفتم بعضیا بازم میگم آدم خوبم کم نیس که من مخلص همشونم پس فکرنکنین من درباره همه اینطور صحبت کردم ببخشین اگه یکم رک حرف میزنم کلا آدم رکی هستم !
دوس دارم بازم تو قسمت نظرات برام نظرتونو بنویسین و اگه مخالفین حتما بگین .
ممنون که وقت میذارین...
عیدتونم مبارک هرچند دیر گفتم !
از يكماه پيش كه سري به كتابخانهي بابا زدم و متوجه اون كتاب شدم، شروع بهخوندنش كردم، مامان كه پارسال دست و پا شكسته و تا نصفههاي كتاب خونده بود، بهمن گفته بود كمي ترسناكه و من از خوندنش منصرف شدم.
ولي اينبار دليلي براي ترسيدن نديدم و كتاب رو برداشتم و شروع بهخوندن كردم. زياد اهل كتاب خوندن نيستم ولي شبها وقت خواب اگه كتاب نخونم، خوابم نميبره. بايد كتاب را خيلي دوست داشته باشم تا دنبالش كنم.
كتابهاي شعر و رمان زياد ميخونم ولي تا حالا كتابي دربارهي جنگ نخونده بودم. از جنگ خيلي چيزها شنيده بودم ولي نميتونستم درك كنم و هنوز برام جاي سوال بود كه چطور آدم ميتونه تمام زندگيش رو بذاره و بره.
زياد از جنگ چيزي نميدونيم، شايد به جنگ همونطوري كه بعضي فيلمها نشون ميدهند نگاه ميكنيم، اما جنگ با اين فيلمها فرق داره.
جنگ اصلاً مثل چيزهايي نيست كه ما در «اخراجيها» ديدهايم و به آن خنديدهايم.
نميخوام بگم خيلي از جنگ ميدونم، نه فقط شايد بتونم بگم بعد از خوندن اين كتاب فكر كنم تونسته باشم يك ذره از احساسات و حال و هواي اون زمان رو بفهمم.
كتابي كه خاطرات دختري 17 ساله رو حكايت ميكنه.
دختري كه اصالتاً كرد ايلام بوده و در بصره بهدنيا آمده ولی در زمان حملهي عراق، طوري از خرمشهر دفاع ميكنه كه نميشه باور كرد زادگاهش اونجا نبوده!
دختري كه شايد اگر بگم در زندگي جز سختي چيزي نديده اغراق نكردهام!
دختري كه تمام صحنههاي دلخراش جنگ رو با چشم خود ديده!
دختري كه يكجا نميتونست بشينه و مدام در حال كمك به اين و آن بود!
دختري كه با تمام دردهايي كه در دل داشت، ميساخت و ديگران رو هم دلداري ميداد!
دختري كه با غم بزرگ از دست دادن پدر و برادرش ساخت و در همان شرايط باز دست از كمك و كار نميكشيد!
دختري كه به خط مقدم رفت و مجروح برگشت!
دختري كه با حرفهايش دل همه رو ريش ميكرد!
دختري كه در اتاق جنگ اشك همه رو درآورد!
دختري كه همه به شجاعت او غبطه ميخورند!
دختري كه پابهپاي مردها كمك ميكرد!
دختري كه كارهايي ميكرد كه بعضي مردها هم دل انجام آن رو نداشتند!
دختري كه در كوچههاي خرمشهر جنازههاي متلاشي شدهي شهدا را جمع و خاك ميكرد!
دختري كه دست و پا و مغز متلاشي شدهي آنها رو برميداشت تا حرمت شهدا شكسته نشه!
دختري كه سعي ميكرد با حرفهاش به بقيه وضعيت جنگ رو بفهمونه!
دختري كه در برابر حرف ناحق ساكت نميماند و حرفش رو ميزد و ترسي از گفتن آن ها نداشت!
اين دختر خيلي كارها كرد و خيلي دردها كشيد!
با اينكه با خواندن اون كتاب بعضي وقتها اعصابم خرد ميشد ولي نميتوانستم اون رو كنار بگذارم!
حتي بعضي صفحات كتاب از اشكهام خيس ميشد و من تعجب ميكردم كه با خواندن اينها نميتونم دووم بيارم، چطور اون ميتونه آنها را تجربه كنه و اينطور باشه!
كتاب «دا» كه خاطرات خانم سيدهزهرا حسيني در دوران جنگ(سال 59 تا 67) است، تونست بهمن طور ديگري جنگ رو معرفي كنه.
خيليهاي ديگر هم مثل زهرا بودند و در جنگ با جان و دل دفاع كردند!
خيلي خونها ريخته شد، خيلي جوانان پرپر شدند!
اما حالا ...
كاش كمي فكر كنيم!
حالا از جنگ چی مونده!
آيا تونستيم حرمت خون شهدا رو نگه داريم؟
اگر خداي نكرده الان موقعيتي مثل آن زمان پيش بیاد كدام از ما جلو ميريم؟
كدام از ما تحمل ميكنيم؟
كدام از ما فكر خراب شدن مدل موهامون يا بههم خوردن آرايشمون نيستيم؟
توروخدا با خودمون صادق باشيم!
چقدر ميتونيم مثل اونها باشيم؟
اصلاً جنگ نباشه، اصلاً نميخواد بجنگيم، حرمت خونشون رو چرا نگه نميداريم؟
چطور ميخوايم از كشورمون دفاع كنيم وقتي به هموطنامونم رحم نميكنيم؟
وقتي يكي بهمون چپ نگاه ميكنه با چاقو ناكارش ميكنيم؟!
وقتي سر هم كلاه ميگذاريم!
وقتي يكي مياد حرفي بزنه انتقادي كنه دهانش را ميبنديم!
وقتي كلي دروغ سر هم ميكنيم تا گندهكاريهامونو درست كنيم!
وقتي به همه تهمت ميزنيم تا خودمون بهترين جلوه كنيم!
اينها را من بهخودم ميگم! با هيچكس كاري ندارم!
فقط شما يككم فكر كنيد! چهكار بايد كرد؟ چه بلايي سرمون اومده!
اونا چی بودند! ما چی هستيم!
نميخواد مثل اونا باشيم و اداي اونا رو دربیاريم!
نه! اينها پيشكش!
فقط توروخدا به خودمون رحم كنيم!
همين...!
نزدیک غروب بود.
دختربچه با شوق به کفش هایش نگاه میکرد . از وقتی کفش های نواش را خریده بود چشم ازآنها برنداشته بود . رنگ کفش هایش را خیلی دوست داشت . یک دستش در دست مادر و دست دیگرش بادکنک آبی بود که باد آن را آرام تکان میداد .مادر روی نیمکت پارک نشست و دختربچه دست مادر را رها کرد و به طرف دیگر دوید . باز به کفش هایش نگاه کرد لکه ای روی کفشش چشمش را گرفت سریع خم شد و با آستین لباسش لکه را پاک کرد و دوباره با خوشحالی دوید.
اما لحظه ای بعد سرجایش ماند . لبخندش محو شد و با چشمان درشتش به گوشه ای خیره ماند دخترکی آن گوشه نشسته بود وآدامس میفروخت .دختر که تقریبا همسن خودش بود به او نگاهی انداخت و به کفش هایش خیره شد او هم به کفش هایش نگاه کرد و بعد به کفش های دخترک آدامس فروش خیره ماند دختر آدامس فروش که فهمید او به کفش هایش نگاه میکند سریع پاهایش را پشت هم قایم کردتا او کفش های پاره و رنگ و رو رفته اش رانبیند.از چهره ی زرد و چشمان قرمزو خسته او میشد به راحتی بفهمی که غم بزرگی در دل دارد. لباس ژولیده و کهنه ای به تن داشت که چند جایش وصله خورده بود و چند جعبه آدامس در دستان نحیفش دیده میشد . دختربچه جلو رفت وروبروی دختر فقیر ایستاد و گفت ;
کفشاتو میدی به من؟
دختر فقیر با تعجب نگاهی به او انداخت . دخترک که جوابی نشنیده بوددوباره سوالش را تکرار کرد .دختر فقیر کفش های کهنه اش را درآورد . دخترک هم کفش هایش را که درآورده بود جفت کرد وبعد کفش های کهنه را پایش کرد و با لبخند کفش های نواش را جلوی پای دختر فقیر گذاشت و گفت :
اینا هم مال تو. بپوشش ...
دختر فقیر بعد از مکثی آنها را به پا کرد .حس خوبی داشت . دخترک گفت :
خیلی بهت میاد!
دختر فقیر با شوق به کفش ها نگاه میکرد . بعد از جعبه آدامس هایش آدامسی به دختر تعارف کرد .نمیدانست چه بگوید دختر آدامس را گرفت و خندید نگاهی به کفش های کهنه ای که پایش بود کرد بعد نگاهی به کفش هایش انداخت که حالا پای دختر فقیر بود .دوباره لکه ای روی کفش های نو دید خم شد و با آستینش لکه را پاک کرد و بعد نگاهی به دخترک انداخت که چشمانش از شادی برق میزد . هردو خندیدند و دخترک به راه افتاد و به طرف مادرش رفت . حس عجیبی داشت کفش های رنگ و رو رفته اش را خیلی دوست داشت حتی بیشتر از کفش های خوش رنگ قبلیش!
او تمام راه یک نگاهش به کفش های کهنه اش بود و نگاه دیگرش به آدامس در دستش...
قشنگ ترین لبخند دنیارو داره
وقتی میبینم داره میخنده انگار تمام دنیارو بهم دادن
منم میخندم...
خدایا شکرت !!!شایدم تقصیر منه
ولی بخدا منم دل دارم...
کنار من یه دختر بچه داشت با مادرش حرف میزد
به نظر میرسید تازه از کلاس زبان برگشته بود و داشت با ذوق و شوق برای مادرش تعریف میکرد :
"مامان ببین امروز خانم بهمون اینارو یاد داد خیلی کلاسمون خوب بود کلی خوش گذشت ، مامان پس کی میریم خونه ؟ میخوام تا رفتیم خونه بشینم مشقامو بنویسم."
یاد کوچیکیای خودم افتادم ، از کلاس که میومدم مامانم جرات نمیکرد بپرسه چه خبر . تا یه چیزیو یاد نمیگرفتم ول کن نبودم، ولی با این حال بازم همیشه رو N برعکس مینوشتم و از نوشتن a متنفر بودم دختر بچه ادامه داد :
" مامان ببین اسم این ایه اینو خودم نوشتما تازه عکسای کتابامو نشونت ندادم..."
از چهره مادر بچه میتونستی بفهمی کلافه شده، کاملا حالشو درک میکردم! اتوبوس اومد، دختربچه خوشحال به مامانش گفت:
" مامان اتوبوس اومد، پاشو ..."
بعد دستشو گرفت و رفت طرف اتوبوس در حالی که هنوز داشت برای مامانش تعریف میکرد :
"مامان خانم از من پرسید اسمت چیه ؟ منم جواب دادم مای نیم ایز سارا خانم گفت براوو راستی مامان براوو یعنی چی؟ تومیدونی؟
اصلا تو زبان بلدی؟ کوچیک بودی رفتی کلاس؟
میتونی انگلیسی حرف بزنی ؟
اصلا تو میدونی حالت چطوره به انگلیسی چی میشه؟
من میدونم میشه هاواریو
تو میتونی اینایی که من نوشتمو بنویسی؟
میخوای یادت بدم؟؟... "
آرامشی عطا فرما ،
تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم .
شهامتی ده ،
تا تغییر دهم آنچه را که می توانم .
و دانشی ده ،
تا تفاوت این دو را بدانم .
آمین …
سلام...
این آخرین سلام ما در سال 89 هست !
وای برام سخته ولی...
موضوع اینه که من دیگه بعد از این وقت نمیکنم بیام
حتی الانشم کمتر از قبلا وقت میکردم
اما ایشالا خرداد 90 میام با یه تغییر تحولی دروبم
اما آدرسم عوض نمیشه
مریم جون سعی میکنم روز تولدت بیام
نالاحت نباش
رها جون شما هم.....
دلم برای اینجا تنگ میشه
عادت کرده بودم
ولی...
امان از روزگار...
اما چون از الان تا سال 90 نمی آپم ،
پیشاپیش عید فطر و عید قربان و شب یلدا و عید نوروز و... رو تبریک میگم!!!
سعی میکنم چند وقت یه بار بیام ولی مطلب نمیذارم .
خوب...اینم از آخرین پست سال 89 من...
برای همه آرزوی مففقیت میکنم.
دلم بلاتون تنگ میشه...
از اونجایی که احتمال داره تا سال دیگه ما زیر آوار سنگین درس له بشیم...
پس اگه له شدیمو دیگه همدیگرو ندیدیم حلالم کنین!
خداحافظ تا سال بعد...
سلام دوستای خوبم...
ببخشید که چند روزی آپ نکردم!
مشکلاته دیگه...
گرفتار بودم...
در عوض امروز با یه آپ خوشمل اومدم...
امروز تولد یکی از
بهترین دوستامه .
یه دوستی که همیشه همه
جا باهام قدم برداشته و هر وقت ناامید شدم
امیدوارم کرده و هر وقت ترسیدم دستمو گرفته...
دوستی که هیچ سالی برای
تولدم کم نذاشته و هر طوری که تونسته منو روز تولدم خوشحال کرده منم خواستم با این
کارم یکم محبتاشو جبران کنم...
دوست عزیزم تولدت
مبالک!!!
ایشالا صد سال زنده باشی...
تقدیم به s.t
