تبليغاتX
حرف های بهاری من
از اعماق قلبم صدایت می زنم

عمو  نوروز

 

رفقا خاطر خود شاد بداريد و ره غم مسپاريد و گل و لاله بياريد و به هر سو بگذاريد كه يك بار دگر فصل بهار آمد و نوروز در‌آمد و ز در و هفت‌سين چيده ‌شود باز به هر‌جا و ز نو سبزه در‌آيد به بر سركه و سير و سنجد و سيب و سماق و سمنو دوروبرش از طرفي سبزه‌ي سبز و طرفي سيم سپيد و طرفي سنبل آبي طرفي ماهي سرخ است كه در آب ‌خورد تاب و ‌زند غوطه به هر سو.

الهي كه در اين جامعه جور همه را جور كند غصه ز ما دور كند چاره‌ي رنجور كند خرم و مسرور كند خاطر هر پير و جوان را .

از ديروز تا امروز !

از امروز تا فردا !

در اين‌جا در آن‌جا در هر جا !

هر روزتان نوروز !

نوروزتان پيروز !

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 18:12  توسط سمانه هادیان  | 

پاك مثل برف !

دخترم !

تو كه آمدي شب بود و برف مي‌باريد و زمستان رو به پايان بود.

و تو مثل شب عميق و آرامي !

و مثل برف پاك و پربركتي !

و مثل بهار شاداب و پرطراوتي !

و من هر بار كه به ذره‌هاي سفيد و زيباي برف خيره مي‌شوم به ياد آن لحظه‌ي به‌ياد ماندني مي‌افتم كه خبر شيرين تولد تو را شنيدم.

دخترم !

بمان با پاكي برف و طراوت بهار !

تا برف هست و بهار هست، باشي و زنده باشي !

۱۹ اسفند تولد دخترم سمانه مبارک باد !

از طرف پدرت.

تولدت مبارك!

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 22:8  توسط سمانه هادیان  | 

پيك آرامش

 

از آنچه داريم خشنود باشيم.

چو فردا شود فكر فردا كنيم.

با مردم پراسترس همراه نشويم.

افراد آرام را براي دوستي انتخاب كنيم.

هر كاري را ده دقيقه زود‌تر انجام دهيم.

گناه ديگران را ببخشيم تا آرامش بيابيم.

عادت كنيم كه آرام و عميق نفس بكشيم.

مؤدب بودن احساس خوبي به انسان مي‌دهد.

دقايقي از روز را ساكت وآرام تمركز كنيم.

به نداشته‌ها يا از دست داده‌ها حسرت نخوريم.

تمرين نه گفتن به كساني كه نمي‌خواهيم در خدمت‌شان باشيم به ما آرامش مي‌دهد.

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 1:51  توسط سمانه هادیان  | 

داودهاي كوچك

 

از مادرم شنيده بودم كه حضرت داود وقتي جواني بيش نبود در حالي كه جالوت، دشمن بزرگ و بدجنس به جنگ آن قوم آمده بود، او را به‌وسيله‌ي يك قلاب‌سنگ معمولي زخمي كرد و به ياري خدا او را كشت و تمام مردم از اين مسئله هيجان‌زده شدند و داود با اين كه چيزي جز آن قلاب‌سنگ نداشت، آن دشمن قوي‌جثه را به زمين انداخت.

اكنون هم مانند همين قضيه اتفاق افتاده است. مردم بي‌گناه فلسطين مانند حضرت داود با ديو سياه اسرائيل با دستاني كه به جز سنگ چيزي همراه ندارد، مبارزه مي‌كنند. آنان به خاطر اين هنوز كشورشان را به زورگويان جالوت نداده‌اند كه اين سنگ‌هاي سخت را به لطف خداوند پرتاب مي‌كنند و همه‌ي ما مي‌دانيم كه روزي مي‌رسد كه اين داودها بالاخره جالوت را شكست مي‌دهند و بر او پيروز مي‌شوند.

ما نيز بايد به آنان كمك كنيم و سهمي در اين آزادي داشته باشيم. چون خداوند با مظلومان و ستم‌ديدگان است.

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم اسفند 1386ساعت 21:3  توسط سمانه هادیان  | 

آموخته   ‌ام    كه   ...                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                              

 

آموخته‌ام كه خوشبختي ساختن آن است نه پيدا كردن آن.

آموخته‌ام كه هر پله آغازي است براي  رسيدن به پله‌ي ديگر.

آموخته‌ام كه اكنون و حال كه در كنار خانواده‌ام هستم مهم‌ترين لحظه است.

آموخته‌ام كه ياد خدا آرام بخش قلب‌هاست و قطره‌ درياست اگر با درياست ...

             

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 21:14  توسط سمانه هادیان  | 

كلاس    ما

 

کلاس ما اتاقی است نه چندان بزرگ که تخته‌سیاه بزرگ و قديمي را در خود جای داده است. تخته‌سیاهی که خاطرات به یاد ماندنی دانش‌آموزان و معلمان بسیاری را به یادگار دارد و جمله‌ي  زیبای (بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم) آن را آراسته است.                                                                                                                      

روبه‌روی تخته‌سیاه نیمکت‌هایی ساکت و آرام در سه ردیف چیده ‌شده‌اند. گویی آنان نیز به سخنان آموزنده و گرم معلم گوش می‌دهند و از شنیدن آن‌ها لذت می‌برند.                                                                

به سوی دیگر کلاس چشم دوختم و پنجره‌های رنگ و رو رفته‌ای را دیدم که پرتو گرم خورشید از شیشه‌های آن  عبور می‌کند تا به جمع صمیمی دانش‌آموزان و معلم  روشنی و گرما بخشد.                                        

نزدیک یکی از پنجره‌ها میز آهنی کوچکی دیده می‌شود که  وسایل معلم را روی خود جای داده‌ است و صندلی چرمی کوچکی که روبه‌روی بچه ها قرار دارد.

آن طرف‌تر كنار در كلاس چوب‌لباسي كوچكي ديده مي‌شود كه از سنگيني لباس‌ها‌ي رنگارنگ بچه‌ها كمرش خميده است. پايين چوب لباسي كمدي قرار دارد، بچه‌ها وسايل‌شان را در اين كمد مي‌گذارند.

كنار يكي از نيمكت‌ها شوفاژي است كه همه‌ي سعي‌اش اين است كه كلاس ما را گرم كند گرچه مي‌داند دل‌هاي كوچك بچه‌ها گرم‌تر از اوست.

بچه‌ها ساكت و ‌آرام با چشماني درخشان به معلم نگاه مي‌كنند و با لبخندي گرم خستگي معلم را از تنش بيرون مي‌برند.

خانم معلم هم با نگاهي كه دلسوزي و محبت درآن موج مي‌زند و با كلامي كه سرشار از آرامش است درس را براي بچه‌ها توضيح مي‌دهد. يكي از بچه‌ها دستش را بالا مي‌برد و از معلم مي‌خواهد كه قسمتي از درس را كه نفهميده بود تكرار كند و خانم معلم هم با ملايمت دوباره براي او توضيح مي‌دهد.

بعد معلم  عينكش را در‌مي‌آورد و روي ميز مي‌گذارد و چشمان خسته‌اش را مي‌مالد. چند لحظه بعد صداي ضعيف زنگ شنيده ‌‌مي‌شود و بچه‌ها دور  معلم حلقه  مي‌زنند و همراه او از كلاس بيرون مي‌روند و با او صحبت مي‌كنند. معلم نيز با خونسردي به حرف‌هايشان گوش مي‌دهد. سروصداي بچه‌ها هر لحظه در راه‌رو بيشتر مي‌شود. 

من ترديد دارم كه از كلاس بيرون بروم يا نه، دوست دارم چيزي بنويسم. خودكار را برمي‌دارم و شروع به نوشتن مي‌كنم:

كلاس ما اتاقي است نه چندان بزرگ كه تخته‌سياه بزرگ و قديمي را در خود جاي داده است.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 23:15  توسط سمانه هادیان  | 

عشق   يعني   چه  ؟

 

از پدر پرسيدم: عشق يعني چه؟  گفت: به خاطر تو خستگي را فراموش كردن !

از مادر پرسيدم: عشق يعني چه؟ گفت: يعني هر كه در اين خانه است !

از خود عشق پرسيدم كه آخر عشق يعني چه؟

با تبسمي گفت: مهر بي‌پايان به خالق هستي !

  

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 23:15  توسط سمانه هادیان  | 

                                                                                                                                                       وقتي  هم‌سن تو بودم   ...

 

گفت: چه‌جوري به مدرسه مي‌روي ؟

گفتم: با اتوبوس.

پوزخندي زد و گفت: من وقتي هم‌سن تو بودم ده كيلو متر پياده مي‌رفتم.

گفت: چقدر بار را مي‌تواني بلند كني؟

گفتم: يك گوني برنج.

پوزخندي زد و گفت: من وقتي هم‌سن تو بودم يك گاري رو به حركت درمي‌آوردم و يك گوساله رو بلند مي‌كردم.

گفت: تا حالا چند بار دعوا كردي؟

گفتم: دو بار و هر دو بار هم كتك خوردم.

پوزخندي زد وگفت: من وقتي هم‌سن تو بودم هر روز دعوا مي‌كردم و هيچ‌وقت هم كتك نمي‌خوردم.

گفت: چند سالته؟

گفتم: نه سال و نيم.

بادي به غبغب انداخت وگفت: من وقتي هم‌سن تو بودم ده سالم بود.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 15:43  توسط سمانه هادیان  | 

كمي هم بخنديم !

 

خنده‌ي شادمانه (از ته دل) ماهيچه‌هاي قلب را تقويت مي‌كند.

خنده‌ اولين قدم آشنايي و ارتباط با ديگران است.

خنده فشار خون را پايين مي‌آورد.

خنده سيستم ايمني بدن را تقويت مي‌كند.

خنده و خنديدن يخ‌هاي كينه و كدورت را آب مي‌كند.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 12:9  توسط سمانه هادیان  | 

عجیب ولی واقعی

 

درباره ی بدن انسان

 

  • انسان تنها جانوری است که به پشت می خوابد . 
  • عطسه کردن با چشم های باز غیر ممکن است .
  • چشم های ما از زمان تولد به بعد دیگر رشد نمی کنند .
  • هر فرد به طور میانگین 4 میلیون و200هزار بار در سال پلک می زند .
  •  80 درصد از مغز انسان را آب تشکیل می دهد .

 

                                     درباره ی حیوانات

 

  • فیل ها هر روز 2ساعت می خوابند .
  • طول نوزاد نهنگ 6تا 8 متر است .
  • چشم یک شتر مرغ از مغزش بزرگ تر است .
  • مورچه ها در مقایسه با اندازه ی بدنشان بزرگ ترین مغز را بین جانوران دارند .
  • یک پشه 47 دندان دارد .

                                                          برگرفته از مجله ی رشد دانش آموز شماره ی 7

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 22:51  توسط سمانه هادیان  |