تبليغاتX
حرف های بهاری من
از اعماق قلبم صدایت می زنم

خستگي، بي‌حوصلگي، تنفر !

چيز‌هايي كه در اطرافم حس مي‌كنم.

نگاهي به اتاق مي‌اندازم،

قاب، ميز، كمد!

اين‌ها همدردان هميشگي من هستند.

به حال ميروم تا شايد خستگي‌ام كم شود،

گلدان، شومينه، پنجره!

هيچكدام نمي‌توانند حرف مرا بفهمند...

پنجره!آره، پنجره!شايد او دلي براي شنيدن حرف‌هاي خسته‌كننده‌ي من داشته باشد.

به طرف پنجره مي‌روم،نگاه مي‌كنم،

باغچه، گلهاي بنفشه، تاب!

دوستان هميشگي حياط....!

اما من چي؟...من تنهام؟...

صدايي مي‌شنوم!

صداي آشنايي مي‌آيد!

اين چه بويي است كه استشمام مي‌كنم؟

شايد بوي محبت!

اين دفعه نگاهي به بالاي سرم مي‌اندازم.

خوب او را حس مي‌كنم!

آري!او هم دوست من است.

من تنها نيستم!

حالا دوستان من كنارم هستند...

عشق، صفا، محبت!

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 20:30  توسط سمانه   | 

هيييي.يادش بخير.يادته بابايي؟...

يادته وقتي از سركار ميومدي من ميدويدم ميومدم پيشت تو منو بغل مي‌كردي منم خودمو برات لوس مي‌كردم؟حتما يادته تا نيم ساعت قبل از اين كه بياي با دوستام مي‌نشستيم دم در تا تو از راه برسي و با اون شكلاتا و آبنباتات خوش‌حالم كني...

يادته هر وقت حوصله‌ام سر مي‌رفت بساط مامان بازيمو پهن مي‌كردم تو اتاقم و ازت مي‌خواستم بياي باهام بازي كني؟اون وقت تو قبول ميكردي.تو ميشدي مهمون و منم ميشدم صاحب خونه.هييي...دلمون به همون ظرفو قابلمه هاي اسباب بازي خوش بود.

يادته شبها كه تو رو كشون كشون مي‌بردم تو اتاق و ازت مي‌خواستم برام قصه تعريف كني؟تو هم هرجمله‌اي يادت ميومد مي‌گفتي بلكه يه قصه‌اي بشه و من خوابم ببره.قصه‌ي پادشاه بدجنس يا بزغاله كوچولويا...
اما تا يكي بود يكي نبود قصه رو مي‌گفتي من پلكام رو هم رفته بود.

وقتي بزرگتر شدمو خوندنو نوشتن ياد گرفتم تونستم اسم قشنگتو بنويسم.وقتي كلمه‌ي بابا رو مي‌نويسم قلبم تند تر مي‌تپه.واي چه حس خوبي داشتم وقتي اولين جمله رو با اسم تو شروع كردم.جمله‌ي زيباي "بابا آب داد..."

ولادت حضرت علي(ع) و روز پدر مبارك.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 19:27  توسط سمانه   | 


يه روز عشق وفضولي وحسادت و ديونگي با هم قايم موشك بازي مي‌كردن...بعد فضولي حسادت رو پيدا مي‌كنه.حسادت از روي حسوديش به ديونگي ميگه عشق پشت گل سرخ قايم شده ديونگي خاري رو برمي‌داره و به طرف عشق پرتاب مي‌كنه وعشق براي هميشه كور مي‌شه ديونگي قول ميده تا آخر عمرش پيش عشق بمونه و تنهاش نذاره و قول ميده جاي چشماي عشق باشه... برگرفته از "راه صبح"

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 15:54  توسط سمانه   | 

مسلمان جاذبه‌اي دارد در حد بي‌نهايت و دافعه‌اي در حد ضرورت...

"شهيد بهشتي"

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 11:13  توسط سمانه   | 

سلام دوباره

دوستان بهاري من سلام.ببخشيد چند وقت سرم شلوغ بود و وقت نكردم مطلب بزنم. اما به جاش اين مطلب خوندني پيشكش شما ...

يك روز با عده‌اي حرفم شد و دعوا كرديم.لباسم پاره و انگشتم زخم شد.وقتي به خانه برمي‌گشتم با يك اسب‌سوار هم تصادف كردم و كتفم آسيب ديد.همان روز امام هادي (عليه‌السلام) هم مرا ديد و از حالم پرسيد.گفتم:امروز روز بسيار بد و شومي بود.
امام فرمود: تو از پيروان ما هستي چگونه به خودت اجازه مي‌دهي گناهت را گردن يك بي‌گناه بيندازي؟
پرسيدم: كدام بيّ‌گناه؟
 امام خيلي جدي فرمود:
روزگار مردم خودشان خطا و اشتباه مي‌كنند و جزايش را مي‌بينند آن‌وقت شب و روز را مقصر مي‌دانند...           

  
برگرفته از:مجله رشد
شهادت امام هادي (عليه‌السلام) بر شما تسليت باد.

                                                                                                                 
+ نوشته شده در  جمعه پنجم تیر 1388ساعت 17:10  توسط سمانه   | 

باز هم سجاده‌ام را باز كردم چادر سفيدم را به سر كردم و رو به قبله ايستادم.

بعد از نماز روي سجاده نشستم تا آرزوهايم را بشمارم. به ياد كودكي‌هايم افتادم. وقتي بابا نمازش تمام مي‌شد مي‌پريدم بغلش بعد بابا مي‌پرسيد چه آرزويي داري؟

مي‌گفتم: آرزو دارم وقتي بزرگ شدم يك خانم دكتر دلسوز شوم.

مي‌گفت: ديگر چي؟

مي‌گفتم: دوست دارم يك عالمه عروسك با موهاي طلايي و چشمان آبي داشته باشم.

آرزوي ديگرم اينه كه يك بار هم كه شده بابابزرگ را توي خوابم ببينم.

وقتي حالا به آرزوهاي آن موقع خودم فكر مي‌كنم حس مي‌كنم كه چه آرزوهاي قشنگي داشته‌ام.

حالا آرزوهاي ديگري هم دارم.

آرزوهايي كه مثل خودم كم كم بزرگ و بزرگ‌تر مي‌شوند.

شما چطور؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 23:13  توسط سمانه   | 

عمو  نوروز

 

رفقا خاطر خود شاد بداريد و ره غم مسپاريد و گل و لاله بياريد و به هر سو بگذاريد كه يك بار دگر فصل بهار آمد و نوروز در‌آمد و ز در و هفت‌سين چيده ‌شود باز به هر‌جا و ز نو سبزه در‌آيد به بر سركه و سير و سنجد و سيب و سماق و سمنو دوروبرش از طرفي سبزه‌ي سبز و طرفي سيم سپيد و طرفي سنبل آبي طرفي ماهي سرخ است كه در آب ‌خورد تاب و ‌زند غوطه به هر سو.

الهي كه در اين جامعه جور همه را جور كند غصه ز ما دور كند چاره‌ي رنجور كند خرم و مسرور كند خاطر هر پير و جوان را .

از ديروز تا امروز !

از امروز تا فردا !

در اين‌جا در آن‌جا در هر جا !

هر روزتان نوروز !

نوروزتان پيروز !

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 18:12  توسط سمانه   | 

پاك مثل برف !

دخترم !

تو كه آمدي شب بود و برف مي‌باريد و زمستان رو به پايان بود.

و تو مثل شب عميق و آرامي !

و مثل برف پاك و پربركتي !

و مثل بهار شاداب و پرطراوتي !

و من هر بار كه به ذره‌هاي سفيد و زيباي برف خيره مي‌شوم به ياد آن لحظه‌ي به‌ياد ماندني مي‌افتم كه خبر شيرين تولد تو را شنيدم.

دخترم !

بمان با پاكي برف و طراوت بهار !

تا برف هست و بهار هست، باشي و زنده باشي !

۱۹ اسفند تولد دخترم سمانه مبارک باد !

از طرف پدرت.

تولدت مبارك!

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 22:8  توسط سمانه   | 

پيك آرامش

 

از آنچه داريم خشنود باشيم.

چو فردا شود فكر فردا كنيم.

با مردم پراسترس همراه نشويم.

افراد آرام را براي دوستي انتخاب كنيم.

هر كاري را ده دقيقه زود‌تر انجام دهيم.

گناه ديگران را ببخشيم تا آرامش بيابيم.

عادت كنيم كه آرام و عميق نفس بكشيم.

مؤدب بودن احساس خوبي به انسان مي‌دهد.

دقايقي از روز را ساكت وآرام تمركز كنيم.

به نداشته‌ها يا از دست داده‌ها حسرت نخوريم.

تمرين نه گفتن به كساني كه نمي‌خواهيم در خدمت‌شان باشيم به ما آرامش مي‌دهد.

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 1:51  توسط سمانه   | 

داودهاي كوچك

 

از مادرم شنيده بودم كه حضرت داود وقتي جواني بيش نبود در حالي كه جالوت، دشمن بزرگ و بدجنس به جنگ آن قوم آمده بود، او را به‌وسيله‌ي يك قلاب‌سنگ معمولي زخمي كرد و به ياري خدا او را كشت و تمام مردم از اين مسئله هيجان‌زده شدند و داود با اين كه چيزي جز آن قلاب‌سنگ نداشت، آن دشمن قوي‌جثه را به زمين انداخت.

اكنون هم مانند همين قضيه اتفاق افتاده است. مردم بي‌گناه فلسطين مانند حضرت داود با ديو سياه اسرائيل با دستاني كه به جز سنگ چيزي همراه ندارد، مبارزه مي‌كنند. آنان به خاطر اين هنوز كشورشان را به زورگويان جالوت نداده‌اند كه اين سنگ‌هاي سخت را به لطف خداوند پرتاب مي‌كنند و همه‌ي ما مي‌دانيم كه روزي مي‌رسد كه اين داودها بالاخره جالوت را شكست مي‌دهند و بر او پيروز مي‌شوند.

ما نيز بايد به آنان كمك كنيم و سهمي در اين آزادي داشته باشيم. چون خداوند با مظلومان و ستم‌ديدگان است.

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم اسفند 1386ساعت 21:3  توسط سمانه   |